فصل هفتم / خاطرات محسن لبانی
اولین دیدار با امام در سال 1340
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

نوع ماده: کتاب فارسی

پدیدآورنده : مرادی نیا، محمد جواد

محل نشر : تهران

زمان (شمسی) : 1387

زبان اثر : فارسی

اولین دیدار با امام در سال 1340

‏بنده محسن لبانی هستم و قبل از سال 1342 که حضرت امام نهضتشان را در قم شروع ‏‎ ‎‏کردند، خدمت ایشان شرف یاب شده ام؛ در محضرشان استفاده کردیم و بهره های فراوان بردیم. یادم است اولین جلسه که من به حضور ایشان رسیدم در امام زاده قاسم بود. ‏‎ ‎‏معمولا وقتی که درس های حوزه تعطیل می شود، بزرگان می روند به جاهایی که آب و ‏‎ ‎

کتابامام خمینی و هیات های دینی مبارزصفحه 247

‏هوای خنکی ‏‏دارد تا استراحت و فراغتی داشته باشند که برنامه‌ هایشان را ادامه بدهند‏‏.‏

‏حضرت امام بعد از فوت حضرت آیت ‌الله بروجردی، دیگر مسئله مرجعیتشان ‏‎ ‎‏مطرح شده بود، ولی عموما مردم نمی دانستند که یک همچون گوهری هم در حوزه قم‏‎ ‎‏پرورش یافته اما خواص می دانستند. ایشان را یکی از بزرگان معرفی کرد که به من ‏‎ ‎‏گفتند: حاج آقا روح الله تشریف آوردند در امامزاده قاسم، به نظرم در منزل آقای رسولی ‏‎ ‎‏بود. ایام تابستان ایشان تشریف می آوردند امامزاده قاسم. بعد ما با چند تن از رفقا به ‏‎ ‎‏محضر ایشان شرف یاب شدیم. به نظرم سال چهل بود. یعنی بعد از فوت حضرت ‏‎ ‎‏آیت ‌الله العظمی بروجردی بود که می گشتیم دنبال مرجعیت. وقتی به چهره نورانی ایشان آن روز نگاه کردیم، دیدیم آن کسی را که می خواهیم اینجاست.‏

‏در آنجا یک مجلسی بود که یادم نیست الان ایام سوگواری یا چی بود، یکی از ‏‎ ‎‏دوستان مرثیه می خواند، قرار شد که خدمت ایشان یک روضه ای بخواند. ایشان هم ‏‎ ‎‏محبتی کردند و تفقدی فرمودند.‏

‏یکی از ویژگی‌ های امام این بود که در مصیبت حضرت اباعبدالله‌ الحسین علیه السلام ‏‎ ‎‏خیلی متاثر می شد. خوب شما هم دیده بودید که وقتی روضه خوانده می شد امام ‏‎ ‎‏چطور این مسئله را نشان می دادند که ما در روضه امام حسین(ع) باید چگونه فروتن ‏‎ ‎‏باشیم. عملا به ما نشان می دادند که چه جوری باید در روضه امام حسین(ع) شرکت ‏‎ ‎‏کنیم. این جلسه اول بود که ایشان را زیارت کردیم.‏

‏یک روز هم در قم داشتم از صحن می آمدم بیرون، می خواستم بروم منزل یکی از ‏‎ ‎‏دوستان، دیدم خود حضرت امام دارند تشریف می آورند. ایشان را که دیدم می خواستم ‏‎ ‎‏بروم جلو بگویم که آقا من شما را خیلی دوست دارم، حیا مانع شد، تنها یک سلام ‏‎ ‎‏کردم و ایشان تشریف بردند.‏

کتابامام خمینی و هیات های دینی مبارزصفحه 248