فصل دوم: شکل گیری هیات های موتلفه اسلامی
ماجرای تهیه خانه برای شهید بهشتی و یک خاطره آموزنده
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

نوع ماده: کتاب فارسی

پدیدآورنده : شعاع ‌حسینی، فرامرز (گرد آورنده)

محل نشر : تهران

زمان (شمسی) : 1389

زبان اثر : فارسی

ماجرای تهیه خانه برای شهید بهشتی و یک خاطره آموزنده

‏یک خاطره دیگر هم از ایشان دارم نمی دانم گفتم یا نه، ایشان که از آلمان به ایران آمدند جایی برای اسکان نداشتند. خوب 5 سال آلمان بودند. یک روز به من زنگ زدند که من یک خانه ای در خیابان عین الدوله (خیابان ایران) دیدم شما بیایید و نظر بدهید. من گفتم: شما که ماشین ندارید من خدمت شما می رسم و با هم می رویم. لذا رفتم خدمتشان و ایشان را سوار کردم. گفتند ما مهمان هم داریم اول می رویم سرچشمه میوه می خریم و در ماشین می گذاریم و بعد می رویم برای دیدن منزل. میوه را خریدیم بعد رفتیم خیابان عین الدوله، وقتی رسیدیم به منزل مورد نظر در زدیم. مرحوم بهشتی از صفات خوب و ویژگی هایی متعددی برخوردار بود. یکی از آنها تقدم در سلام بود. یک شخصیت بزرگ علمی و فلسفی همانند او، همیشه تقدم در سلام داشت. خیلی بعید بود که آدم بتواند زودتر به او سلام کند. وقتی در زدیم و کسی آمد و در را باز کرد وارد منزل شدیم یک آقا پسر جوانی روی مبل نشسته و لنگش را هوا کرده بود. خوب مرحوم بهشتی یک هیبتی داشت. سید هم بود و همیشه هم وقتی جایی وارد می شد می گفت آقا سلام علیکم، سلام کردنش اینطور بود، با همان شیوه گفتند: آقا سلام علیکم. این پسرک اصلاً به روی خودش نیاورد من یک مقدار رنگم تغییر کرد که این چقدر بی ادب است. آقای بهشتی که متوجه ناراحتی من شدند به من اشاره کردند و گفتند: برویم خانه را ببینیم. من هم به اتفاق ایشان رفتم و همه جا را دیدیم. بعد مرحوم بهشتی گفت برویم سراغ پسرک. آمدند به همان اتاقی که پسرک روی مبل دراز کشیده بود و رو کرد به این آقا پسر و گفت: آقا سلام علیکم. این پسرک هنوز لنگش در هوا بود. شهید بهشتی دو سه تا سوال از او کرد و گفت: ‏

‏«پسرم نظرت نسبت به جهان چیست؟» ‏

‏تا بهشتی این مطلب را گفت پسرک لنگ هایش را کشید پائین و زبانش به لکنت افتاد. سپس شهید بهشتی گفت: ‏

‏«می دانی این جهان مجموعه ای به هم پیوسته است که انسان جزئی از این جهان به هم پیوسته است و کمال این جهان از طریق انسان است.»‏


کتابدیدار در نوفل لوشاتوصفحه 44

‏بعد به آن پسر گفت: ‏

‏«می دانی فرق بین ما و غربی ها چیست؟ فرق بین ما و آنها این است که ما مسلمانیم و هر انسانی خلئی در وجودش هست. ما که مسلمانیم آن خلأ را با کارهای خیر و کمک به مردم پر می کنیم. عاطفه زیادی در وجودمان هست.»‏

‏شهید بهشتی یک همچنین تعبیری کرد. بعد فرمودند: ‏

‏«اما غربی ها چون مادی فکر می کنند به طرف تحصیل مال و ثروت می روند، تمایلشان به خوراک بیشتر می شود، میل جنسی پیدا می کنند و می روند تا حد افراط، اما در انتها به پوچی می رسند. اما ما آدم داریم که شاید صدسالش باشد تمام آن دعاها و عبادات و کارهایش را مرتب و منظم انجام می دهد به دلیل اینکه ما موحدیم، خداپرستیم. دارای اعتقاد به پیامبر و اهل بیت علیهم السلام هستیم. سیره ما این است و ما آن خلأ را با اعتقاداتمان پر می کنیم.»‏

‏به نوعی شهید بهشتی خواست آن جوان را که خام بود بفهماند که اشتباه کرده است. پسرک پس از این بحث، مودبانه در مقابل شهید بهشتی ایستاد و برای بدرقه ایشان تا دم درب خانه آمد و احترام کاملی به شهید بهشتی گذاشت. این خاطره ای از یک معلم اخلاق بود که من به خاطر داشتم.‏

کتابدیدار در نوفل لوشاتوصفحه 45