فصل نخست : زندگی نامه
ورود به مکتب خانه
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

نوع ماده: کتاب فارسی

پدیدآورنده : اباذری ، عبدالرحیم

محل نشر : تهران

زمان (شمسی) : 1390

زبان اثر : فارسی

ورود به مکتب خانه

‏در هفت سال نخست کودکی، چون کودک کنجکاوی بودم، مرتب با پرسش‌های ‏‎ ‎‏گوناگون، پدر و مادرم، و برخی بستگان دیگر را سوال‌پیچ کرده و همیشه در صدد ‏‎ ‎‏شنیدن قصه‌ای آموزنده بودم. پدر و مادر، و برخی بستگان دیگر جواب‌گوی من بودند. ‏‎ ‎‏هنوز ده‌ها شعر پندآموزی را ـ که پیش از هفت سالگی از مادر آموخته‌ام ـ به یاد دارم. ‏‎ ‎‏به هر حال، وقتی پا به هفت سالگی گذاشتم، بر اساس شیوه آن زمان قرار شد که به ‏‎ ‎‏مکتب‌خانه بروم. آن روزها در درچه، یکی دو ماه قبل از رفتن کودک به مکتب‌خانه، ‏‎ ‎‏زمزمه این موضوع در بین اقوام مطرح بود. آنان به ویژه اقوام نزدیک‌تر نقل مجالس‌شان ‏‎ ‎‏بود، که فلان کودک دو ماه دیگر، چهل روز دیگر، بیست روز دیگر، و بالاخره یک روز ‏‎ ‎‏دیگر راهی مکتب‌خانه خواهد شد.‏

‏مکتب رفتنِ کودک در خانواده‌ها از ویژگی‌های خاصی برخوردار بود. پیش از هر ‏‎ ‎‏کاری، ساعت خوبی را در نظر می‌گرفتند، تا تحصیل کودک در یک روز نحس آغاز ‏‎ ‎‏نشود. این روزها بهتر بود که تا حد امکان با یکی از اعیاد اسلامی مصادف باشد. بعد ‏‎ ‎‏هم برای کودک لباس و کفشی نو فراهم کرده و کودک را برای اصلاح موی سر و ‏‎ ‎

‏نظافت به سلمانی و حمام می‌‌بردند. شبی که قرار بود کودک فردای آن راهی مکتب ‏‎ ‎‏شود، همه اقوام نزدیک، در خانه او مهمان بودند. یکی برای کودک نخودچی و کشمش ‏‎ ‎‏می‌آورد، دیگری گندم برشته و برنج بوداده، و سومی هسته بوداده، و چهارمی گردو و ‏‎ ‎‏شیرینی می‌آوردند. آن شب همه مهمانان شادمان بودند.‏

‏صبح روز بعد، کودک از خواب بیدار شده و پس از پوشیدن لباسهای تمیز، و یا نو ‏‎ ‎‏و صرف صبحانه، همه اطراف او را گرفته و نوازش کرده و او را می‌بوسیدند. در آخر ‏‎ ‎‏هم سنت عبور از زیر قرآن بود. یک نفر پشت سرش ‏‏آیة‏‏الکرسی را خوانده، و پدر و ‏‎ ‎‏مادرش برای سلامتی او، صدقه‌ای را در نظر گرفته، تا کودک همراه پدر یا مادر راهی ‏‎ ‎‏مکتب‌خانه شود. در آن روز معمول بود، که یک خوردنی نظیر اش رشته، شله زرد، شیر ‏‎ ‎‏برنج، نخودچی و خوراکی‌های مشابه آن، به اصطلاح پشت پا، فراهم آورده و به ‏‎ ‎‏مکتب‌خانه ببرند، تا بچه‌های مکتب‌خانه از این خوراکی بخورند. برای استفاده بچه‌های ‏‎ ‎‏مکتب‌خانه، از پیش قاشق‌های چوبی آماده بود.‏

‏یک شاخه نبات یا یک کله قند هم برای شیرین کردن کام معلم الزامی می‌نمود. در ‏‎ ‎‏آن زمان چون میز و نیمکت و صندلی در مکتب‌خانه‌ها نبود، هر کودک تازه‌‌وارد یک ‏‎ ‎‏تکه پوست، یا پارچه‌ای کهنه‌ و چند لا؛ به عنوان زیرانداز برای خود همراه داشت، تا‏‎ ‎‏بتواند روی زمین خاکی مکتب‌خانه بنشیند. البته پوست نسبت به زیراندازهای دیگر یک ‏‎ ‎‏امتیاز داشت. هنگامی که کف مکتب برای جلوگیری از گرد و غبار، آب‌پاشی و ‏‎ ‎‏مرطوب بود، پوست نم را از خود عبور نمی‌داد تا کودک اذیت نشود.‏

‏هر کودک یک کتابچه و یک جزء قرآن هم به نام «عم جزء» به همراه داشت، که ‏‎ ‎‏شامل حروف ابجد و حرکات و علایم قرآنی و سوره‌های جزء سی قرآن، یعنی از ‏‎ ‎‏سوره عم یتسائلون تا آخر در آن آمده بود. دیگر ملزومات همراه او عبارت بود از: یک ‏‎ ‎‏دفترچه و یک مداد. کودک وارد مکتب‌خانه شده و روی آن فرش مخصوص ‏‎ ‎‏می‌نشست. سپس پدر یا مادر او، کودک را اول به خدا، و بعد به دست مکتب‌دار سپرده، ‏‎ ‎‏و آن گاه مکتب‌دار کودک را به شاگردان دیگر شناسانده و آرزوی توفیق و عاقبت به ‏‎ ‎

‏خیری از خداوند برای کودک داشت. بعد هم دعایی در حفاظت این کودک و سایر ‏‎ ‎‏کودکان می‌خواند. در این میانه شاگردان هم موظف بودند که به اتفاق آیه ‏وَان یَکاد‎ ‎‏را برای رفع مشکلات و برطرف شدن حوادث ناگوار بخوانند.‏

‏من چند روز پیش از رفتن به مکتب‌خانه، دلهره روز موعود را داشتم، که چه هنگام ‏‎ ‎‏به جمع شاگردان وارد خواهم شد. مادر و خواهر و دیگر بستگان هم، تا جای ممکن ‏‎ ‎‏موضوع را پر و بال دادند، که او فلان روز قرار است به مکتب‌خانه برود. این فلان روز ‏‎ ‎‏مکتب‌خانه رفتن ورد زبان‌ها شده بود. آن روز یک روز عجیبی بود. شب قبلش به من ‏‎ ‎‏گفتند که زود بخوابم تا از آن طرف صبح زود بیدار شوم. خودم نیز شوق زیادی داشته ‏‎ ‎‏و شب را زود خوابیدم. یکی از خواهران من که شوهر کرده و منزلش جای دیگری ‏‎ ‎‏بود، آن شب به خاطر اینکه فردا مثلا حرکت عجیب و غریبی در دنیا انجام خواهد شد، ‏‎ ‎‏و من به مکتب‌خانه خواهم رفت، در منزل ما ماند.‏

‏من صبح روز بعد مثل کسی که در نظر دارد کرات را فتح کند، با ابهت راه افتادم. ‏‎ ‎‏هنگامی که از خانه خارج شدم، به وسیله مادرم سه مرتبه از زیر قرآن عبور داده شدم، ‏‎ ‎‏سپس مادر، خواهر و بستگان دیگر مرا بوسیدند و راهی سفر قندهار کردند! به این ‏‎ ‎‏ترتیب من و پدرم به طرف مکتب‌خانه رهسپار شدیم. پوستی را که از پیش تهیه شده ‏‎ ‎‏بود، لوله کردند و زیر بغلم گذاشتند، عم جزء را هم به دست دیگرم دادند. پدرم ـ که ‏‎ ‎‏یک روحانی معروف منطقه بود ـ شاخه نبات را در یک دستمال زیر عبا گرفت که برای ‏‎ ‎‏معلم ببرد. در راه به نظرم می‌آمد که تمام دنیا متوجه حضور من در مکتب‌خانه شدند؛ ‏‎ ‎‏غافل از این که مردم ـ که در حال ایاب و ذهاب هستند ـ هیچ متوجه من نبوده و ‏‎ ‎‏حواسشان به کار خودشان است.‏

‏مکتب‌خانه ما در ‏‏محله قلعه درچه‏‏ نزدیک مسجدی بود. هنگامی که هوا گرم بود، ‏‎ ‎‏بچه‌ها در شبستان مسجد جمع بودند، شاگرد‌ها دایره‌وار می‌نشستند. معلم یا همان ‏‎ ‎‏مکتب دار هم ـ که فردی بود به نام سید جعفر ـ پیرمردی معمولی بود با لباس ‏‎ ‎‏روستایی، که سواد خواندن و نوشتن، حساب، سیاق، ترسل و قرآن بلد بوده و خط ‏‎ ‎

‏زیبایی هم داشت، از آن مهم‌تر اینکه او رابطه خوبی با پدرم داشت. مکتب‌دار در همین ‏‎ ‎‏دایره، روی یک پوست گوسفند کنار ما نشسته و مشغول تدریس بود. گفتنی است که ‏‎ ‎‏اصل مکتب‌خانه، طبقه دوم یک ساختمان بود که یک اتاق سی متریِ طاق چوبی و ‏‎ ‎‏خشت و گل داشت.‏

‏رسم آن موقع در مکتب‌خانه‌ها این بود که مکتب دار یک چوب یا ترکه به دست ‏‎ ‎‏داشت؛ به عنوان سمبلی از تحکم، که مکتب‌دار بخواند و بچه‌ها هم کلمات را هجی ‏‎ ‎‏کنند. باری بدین ترتیب من درس را با راهنمایی معلم، با بسم الله شروع کردم؛ از الف ‏‎ ‎‏و ب و ابجد، و بعد از چند روز حرکت‌ها شروع شد؛ الف دو زبر آن، دو پیش آن و دو ‏‎ ‎‏زیر آن. یک سال که گذشت، عم جزء، نصاب، ترسل و حساب سیاق ـ که آن موقع ‏‎ ‎‏رواج بود ـ خوانده بودم و نوبت به قرآن دست گرفتن رسید. قرآن دست گرفتن مثل ‏‎ ‎‏آداب ورود به مکتب خانه، مقدمات و تفصیلاتی داشت. به هر حال خواندن قرآن را‏‎ ‎‏همراه با بعضی کتب، مثل ‏‏گلستان‏‏سعدی‏‏ شروع کردم و پس از چند ماه از دوران ‏‎ ‎‏مکتب‌خانه، کم‌کم زمزمه دبستان رفتن آغاز شد.‏