فصل ششم : دوران اسارت و زندان
مشورت با آقای منتظری برای اعتراف
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

نوع ماده: کتاب فارسی

پدیدآورنده : اباذری ، عبدالرحیم

محل نشر : تهران

زمان (شمسی) : 1390

زبان اثر : فارسی

مشورت با آقای منتظری برای اعتراف

‏ساواکی‌ها به فعالیت خود ادامه داده، دست از آزار روحی و جسمی ما بر نمی‌داشتند. ‏‎ ‎‏خاطرم هست که یکی از این روزها بسیار آزار دیدم؛ طوری که دیگر کلافه شده بودم، ‏‎ ‎‏وقتی به طرف سلولم آمدم، با افسردگی خاص و با لحن غمگینی به آقای منتظری پیغام ‏‎ ‎‏دادم، که بسیار به من سخت گذشت، چه باید کرد؟ ارسال پیام با همان الفاظ عربی ‏‎ ‎‏صورت گرفت. آقای منتظری در جواب، زمان مناسبی را تعیین کرد که با هم صحبت ‏‎ ‎‏کنیم.‏

‏ماموران بند سرگرم ناهار خوردن بودند، حالا بهترین فرصت برای صحبت کردن ‏‎ ‎‏بود. ما به بهانه دستشویی رفتیم و هنگام بازگشت با هم صحبت کردیم. به ایشان عرض ‏‎ ‎‏کردم که در بازجویی چه چیزهایی از من خواستند و من چگونه توجیه کردم، با این ‏‎ ‎‏همه آنان چندان حرف‌های من را قبول ندارند، سپس پرسیدم: حالا باید چکار کنم؟ ‏‎ ‎‏سرانجام به این نتیجه رسیدیم که من در بازجویی‌های طاقت‌فرسا و شکنجه‌های سخت، ‏‎ ‎

‏یکی از موارد را اقرار کنم، تا یک مقداری از سر من دست بردارند.‏

‏سپس آقای منتظری، کمی تامل کرد و گفت: اگر اقرار کنی قدری سخت‌گیری ‏‎ ‎‏درباره شما کم خواهد شد، اما از آن طرف چون اقرار به جرم کرده‌ای، جرم و ‏‎ ‎‏محکومیت تو سنگین شده و این در رای نهایی بسیار تاثیرگذار است. من آقای منتظری ‏‎ ‎‏را این گونه توجیه و قانع کردم، که اگر آنان کسانی مثل آقای ربانی شیرازی ـ که با ‏‎ ‎‏فعالیت‌های سیاسی ما مرتبط بودند و همه زن و زندگی و فرزند دارند ـ را دستگیر ‏‎ ‎‏کنند، خانواده‌های آنان مضطرب و بی‌سامان خواهند شد، اما من که یک شخص مجرد ‏‎ ‎‏هستم، اگر چندین سال هم گوشه زندان بمانم، مشکلی پیش نخواهد آمد.‏

‏آن گاه به شوخی از آقای منتظری پرسیدم: آیا اعدام هم در کارم هست؟ ایشان ‏‎ ‎‏فرمود: اعدام در کار شما نیست، نهایت امر، ده یا پانزده سال محکومیت حبس است.‏

‏سرانجام نتیجه این شد، که جرائم را به گردن گرفته و بگویم تمام این نامه‌ها در ‏‎ ‎‏ارتباط با من است، بدین گونه می‌توانستم آیت الله منتظری را بی‌گناه جلوه داده و اظهار ‏‎ ‎‏کنم که ایشان کوچک‌ترین اطلاعی از این نامه‌ها ندارد. ایشان از عراق عازم تهران بودند ‏‎ ‎‏و من خواستم که افتخار همراهی با ایشان را داشته و در خدمت‌شان باشم، روح‌شان هم از مسایل مبارزاتی خبر ندارد.‏

‏سپس کسی را سراغ بازجو فرستادم که همه چیز را اعتراف کنم. بدبختانه یا ‏‎ ‎‏خوشبختانه، آن روز با این که پنجشنبه بود، بازجویی در زندان نبود. شاید این موقعیت ‏‎ ‎‏شانس بزرگی برای من به حساب می‌آمد.‏