فصل ششم : دوران اسارت و زندان
اتهام دروغین
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

نوع ماده: کتاب فارسی

پدیدآورنده : اباذری ، عبدالرحیم

محل نشر : تهران

زمان (شمسی) : 1390

زبان اثر : فارسی

اتهام دروغین

‏هر چه فکر کردیم، ذهن‌مان یاری نکرد که ماجرا چیست. نه آیت الله منتظری چیزی به ‏‎ ‎‏ذهنش آمد و نه من. روز سوم بود که برای بازجویی مرا خواستند. در اتاق بازجویی ‏‎ ‎‏رفته و نشستم، باز پرسش‌های گذشته تکرار شد، و جواب‌های من ثبت شد. سوال و ‏‎ ‎‏جواب به صورت سین جیم بود. در پایان ورقه هم مقابل جیم‌ها را زندانی امضا می‌کرد ‏‎ ‎‏تا ثابت شود. قرار بود که بخش جواب یا همان جیم را زندانی پر کند، اما چون باید تند ‏‎ ‎‏نوشته شود، خودشان این کار را می‌کردند، به ویژه آقای دکتر جوان معروف، که خیلی ‏‎ ‎‏هم پلید بود، خودش سوال و جواب را می‌نوشت، البته خط خوبی داشت و نیز ‏‎ ‎‏تندنویس بود. به هر حال دو تن بازجو مقابل من قرار گرفته و گفتند: دهانت را ببینیم، ‏‎ ‎‏دهانم را باز کردم، یکی از آنان یک نیمه مشتی به دهان من زد و گفت: «بیشتر باز کن.» ‏‎ ‎

‏من کمی دهانم را باز کردم، باز نیمه مشتی به فک بالایی من زد و گفت: نگاه کن به ‏‎ ‎‏سمت پنجره که داخل دهانت نور بیشتری بیفتد. به طرف پنجره نگاه کردم، بعد ‏‎ ‎‏بازجویی را ادامه داد و بی‌مقدمه پرسیدند: «اعلامیه‌هایی که به مکه بردی، کجا تهیه شده بود؟» یکه خوردم، آخر موضوعی بی‌ربط بود، که روحم هم از آن خبر نداشت. از این ‏‎ ‎‏رو پرسیدم: اعلامیه به مکه؟ من هنوز به ‏‏مکه‏‏ مشرف نشده‌ام، سیلی محکمی به گوش ‏‎ ‎‏من زدند و گفتند: «مکه نرفته‌ای؟ بگو اعلامیه‌هایی که مکه برده‌ای کجا تهیه کرده‌ای؟ ‏‎ ‎‏چه کسی این اعلامیه‌ها را در اختیار تو گذاشت؟ کجا چاپ شد؟ چه کسانی در این ‏‎ ‎‏رابطه با تو همکاری کردند؟» ‏

‏وحشت سراسر وجود مرا گرفت، خدایا این اتهام دیگر چیست؟ من هنوز مکه را ‏‎ ‎‏ندیده‌ام. دوباره سوال‌ها شروع شد، در هنگام سوال کردن توضیحاتی هم می‌دادند، ‏‎ ‎‏مثلاً در مکه کنار درب ‏‏مسجد حنیف‏‏ ایستاده‌ای و اعلامیه پخش کرده‌ای؟ در پای ‏‎ ‎‏ستون دیگر مسجد حنیف، افراد دیگر اعلامیه‌های آقای خمینی را با زبان‌های ‏‎ ‎‏گوناگونی پخش کرده‌اند و هنگام خروج به افراد داخل مسجد داده‌اند. سردمدار این ‏‎ ‎‏جریان تکثیر و بردن توزیع این اعلامیه‌ها خودت بوده‌ای، تا این ماجرا را روشن ‏‎ ‎‏نکنید، از این اتاق بیرون نخواهید رفت، اگر بیست بار هم غش کنید، باید بگویید مگر ‏‎ ‎‏این‌که زیر شکنجه بمیرید. ‏

‏با خود گفتم: خدایا چه کنم؟ این مصیبت دیگر چه بود؟ با چه زبانی به این نادان‌ها ‏‎ ‎‏تفهیم کنم، که من هنوز شهر مکه را ندیده‌ام. در آن روز، نزدیک پنج یا شش ساعت از ‏‎ ‎‏من بازجویی کردند و کوبیدند. چه من و چه آنان خسته نبرد بودیم. آخر سر، مرا با ‏‎ ‎‏وضع و حالت نابهنجار و نگران کننده‌ای، به وسیله دو سرباز به سلولم فرستادند.‏

‏به سلول که برگشتم، برخلاف همیشه، که سعی داشتم ناراحتی‌ام را کسی، به ویژه ‏‎ ‎‏آقای منتظری متوجه نشود، این‌بار دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم، شروع کردم به ‏‎ ‎‏داد و بیداد کردن. دیگر از دست این ظالمان کلافه شده بودم، نوبت‌های پیشین از ‏‎ ‎‏مقاومت خود و بیچارگی آنان احساس لذت داشتم، اما این‌بار از این موضوع رنج ‏‎ ‎

‏می‌بردم که آنان به هیچ روی متوجه نبودند، که من هنوز مکه را ندیده‌ام، این موضوع ‏‎ ‎‏دیگر غیر قابل تحمل بود.‏

‏صدای من به گوش آقای منتظری رسید، یا این‌که سربازی حال و روز مرا برای ‏‎ ‎‏ایشان مطرح کرده بود، نفهمیدم، فقط دیدم که ایشان به بهانه دستشویی از سلولشان ‏‎ ‎‏بیرون آمده و جلوی سلول من آمد، ایشان متوجه پریشانی من شدند. ‏

‏پرسیدند «قضیه چیست؟» گفتم: کار من بیخ پیدا کرده است، سپس برای ایشان ‏‎ ‎‏شرح دادم.‏

‏آیت الله منتظری گفتند: چقدر آنان نفهم هستند؟ اصلاً متوجه نیستند که ما روز ‏‎ ‎‏سیزدهم، یا چهاردهم ذی الحجه، یعنی سه روز پس از عید قربان در آبادان دستگیر ‏‎ ‎‏شدیم، کمی فکر کردم و متوجه شدم درست است. ما وقتی در آبادان دستگیر و به ‏‎ ‎‏تهران منتقل شدیم، درست عید غدیر بود و تهران به مناسبت عید غدیر چراغانی بود، ‏‎ ‎‏یعنی سیزدهم ذی‌الحجه دستگیر شده و هجدهم ذی الحجه در تهران، به زندان قزل ‏‎ ‎‏قلعه معرفی شدیم.‏

‏سپس ایشان گفت: «اگر دوباره برای بازجویی به دفتر رفتی، این مطلب را به عنوان ‏‎ ‎‏استدلال برای آنان بازگو کن». من هم قبول کردم و برنامه من برای بازجویی بعدی ‏‎ ‎‏مشخص شد، قدری تسکین خاطر پیدا کردم، فکر کردم که با بازگو کردن تاریخ‌های ‏‎ ‎‏دقیق و منطقی، خواهم توانست آنان را مجاب کنم، که هنوز مکه را ندیده‌ام. فردای آن ‏‎ ‎‏روز چند تن از بازجوها، از جمله دکتر جوان برای سرکشی سلول‌های خالی آمدند، ما ‏‎ ‎‏را جا به جا کردند، سلول من، آقای منتظری و همین‌طور چند تن دیگر، از جمله آقای ‏‎ ‎‏منتقم قاضی‏‏، پیشکسوت کُردها و آقای دیگری به نام ‏‏آقای افشار‏‏ را تغییر دادند. زیرا ‏‎ ‎‏قرار بود که زندانی‌های جدیدی بیاورند. باید سلول‌ها‌ تقسیم‌بندی شده و منظم باشد. ‏‎ ‎‏در هنگام جا به جایی‌ها، دکتر جوان از آن دریچه درب سلول من، نگاهی به داخل ‏‎ ‎‏انداخت و گفت: «درچه‌ای چطوری؟» جوابش را ندادم. به راهش ادامه داد و سراغ ‏‎ ‎‏آقای منتظری رفت. از ایشان هم احوال‌پرسی کرد. آقای منتظری گفت: راستی من ‏‎ ‎

‏مطلبی داشتم که باید همین جا بگویم. دیروز از جلوی سلول آقای درچه‌ای رد ‏‎ ‎‏می‌شدم، دیدم که ایشان سخت نگران است. پرسیدم چه شده؟ قضیه چیست؟ چرا ‏‎ ‎‏مضطرب هستی؟ آقای درچه‌ای گفتند: «آقایان گفته‌اند که من مکه رفته‌ام.» گفتم: خوشا ‏‎ ‎‏به حالت که مکه رفتی! این قضیه دیگر ناراحتی ندارد. من وقتی از علت ناراحتی ایشان ‏‎ ‎‏پرسیدم، آقای درچه‌ای علت ناراحتی‌شان را این‌گونه مطرح کردند. ‏

‏دکتر جوان‏‏ به آقای منتظری گفت: «آقای منتظری هیچ مطلبی تا ابد پوشیده نخواهد ‏‎ ‎‏ماند، نگفتم شما مکه بوده‌ای یا نبوده‌ای؟ من گفتم که آقای درچه‌ای مکه و در مسجد ‏‎ ‎‏حنیف، در روزهای ‏‏عرفات‏‏ و ‏‏منی‏‏ اعلامیه پخش کرده و نیز سردمدار بوده است. ‏‎ ‎‏صندوق اعلامیه مکه رفته و آقای درچه‌ای هم زحمت توزیع آن‌ها را کشیده است». ‏‎ ‎‏آقای منتظری گفتند: «بسیار ناشی هستید، یک رساله بردارید و احکام حج را مطالعه ‏‎ ‎‏کنید، سعادت ندارید که مکه بروید تا بیاموزید که ایام ذی‌الحجه چه هنگام است، یعنی ‏‎ ‎‏کی باید به مکه رفته، و چه تاریخی باید از آن‌جا برگشت. این کم خردی شما باعث ‏‎ ‎‏شده که یک بچه طلبه مثل آقای درچه‌ای به شما بخندد و بگوید: این‌ها چقدر کم‌عقل ‏‎ ‎‏و بی‌اطلاع‌اند؟»‏

‏دکتر جوان پرسید: «مگر چه شده؟»‏

‏ایشان در جواب گفتند: «سه روز پس از عید قربان، باید در منی و عرفات بود، ‏‎ ‎‏درست است؟»‏

‏او هم گفت: «بله». آقای منتظری گفتند: «یعنی چندم ذی‌الحجه؟»‏

‏دکتر جوان گفت: «روزهای سیزدهم و چهاردهم ذی‌الحجه». آقای منتظری گفتند: ‏‎ ‎‏«روز چهاردهم ذی الحجه ما را در آبادان دستگیر کردند، این تاریخی است که ما باید ‏‎ ‎‏هنوز در منی و عرفات باشیم. مگر ما آصف بن برخیا بودیم، که تخت ملکه سبا را با ‏‎ ‎‏یک چشم به هم زدن جا به جا کنیم؟ فکر این‌جا را نکردید که این اتهام شما با ‏‎ ‎‏تاریخ‌های خوانده شده، تناقض دارد؟ شخصی از عربستان سعودی خود را به ‏‎ ‎‏نخلستان‌های عراق برساند و در آبادان دستگیر شود؟ چنین چیزی امکان دارد؟»‏


‏آقای منتظری چنان علمی و متقن آنان را کوبید، که من لذت بردم. سپس ایشان در ‏‎ ‎‏ادامه گفت: «خیلی بد است، که یک بچه طلبه به ریش شما بخندد، که این‌ها چقدر ‏‎ ‎‏بی‌اطلاع از احکام اسلامی هستند؟»‏

‏پس از این گفت‌وگو، در بازجویی‌های بعدی، حتی یک کلمه هم پیرامون مکه از ‏‎ ‎‏من سوال نکردند. بعدها برایم آشکار شد، که ساواکی‌ها شخصی را دستگیر کرده و ‏‎ ‎‏اعلامیه‌ای از او گرفتند. در پی‌گیری اعلامیه، آن آقا چنین گفته: در نجف یا کربلا این ‏‎ ‎‏اعلامیه‌ها را از آقای درچه‌ای گرفته‌ام! این خبر با اصل ماجرا منافاتی نداشت. من که ‏‎ ‎‏نمی‌توانستم چهره همه کسانی را که اعلامیه در اختیارشان گذاشتم، به خاطر بسپارم. ‏‎ ‎‏شاید گروه‌های بی‌شماری از افراد بودند، که من برای توزیع در مکان‌ها و مناطق ‏‎ ‎‏گوناگون اعلامیه‌های امام خمینی را در اختیارشان گذاشتم، و یا اعلامیه‌ای را برای ‏‎ ‎‏اطلاع و آگاهی‌شان به آن‌ها دادم. من احتمال دادم که این شخص آشنا و از اهالی ‏‎ ‎‏اصفهان بوده است. در واقع او برای خوش خدمتی نزد ساواک رفته و گفته: آقای ‏‎ ‎‏درچه‌ای در ایام حج، در منی و عرفات، در مسجد حنیف اعلامیه پخش کرده است، ‏‎ ‎‏نشانی او هم این است که یک دندان طلا در آخر دهانش دارد.‏

‏معاینه دهان و دندان‌های من در آن روز صبح زود، به همین دلیل بود، آنان قصد ‏‎ ‎‏داشتند ببینند، که آیا من دندان طلا دارم یا خیر؟ اگر چه خود آقایان یکی از دندان‌های ‏‎ ‎‏مرا شکسته بودند، می‌دانستند که من در آخر دهانم دندانی با روکش طلا ندارم! شاید ‏‎ ‎‏هم این گزارش یک ساواکی پلید بود، که گفته شخصی مکه رفته و این کارها را هم ‏‎ ‎‏انجام داده است. قیافه‌اش هم این است، چشم‌هایش این‌طور است. موی صورتش ‏‎ ‎‏این‌گونه است، یک دندان طلا هم دارد. قیافه و ظاهر من، کمی با این نام و نشانی‌ها ‏‎ ‎‏جور در آمده بود، مکه هم همه لباس احرام پوشیده و یک شکل و یک قیافه هستند، ‏‎ ‎‏تنها مشخصه اصلی همان دندان طلا بود، که خوشبختانه بنده نداشتم.‏