فصل چهارم : تبعید امام و انزوای انقلابیون
داستان باد بزن ها
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

نوع ماده: کتاب فارسی

پدیدآورنده : اباذری ، عبدالرحیم

محل نشر : تهران

زمان (شمسی) : 1390

زبان اثر : فارسی

داستان باد بزن ها

‏یادم است، روزی در خیابان به شخصی برخوردم، که بادبزن می‌فروخت. او روی این ‏‎ ‎‏بادبزن‌ها واژه‌هایی را به صورت بافت در آورده بود، به ذهن من رسید که به جای این ‏‎ ‎‏کلمات چیزی بنویسد، که برای انقلاب سودمندباشد، از او پرسیدم: که متن سفارشی ‏‎ ‎‏هم روی بادبزن‌ها می‌نویسی؟ گفت: «باید کلمه کوتاه باشد، تا بتوانیم آن را در بافت ‏‎ ‎‏میان بادبزن بگنجانیم». من و یکی از طلبه‌ها کمی با او صحبت کردیم، تا او را محکی ‏‎ ‎‏زده باشیم. فهمیدیم که او فردی بی‌تفاوت است. برای او دوغ و دوشاب فرقی ندارد. ‏‎ ‎‏فقط می‌خواست که بادبزن ساخته و درآمدی داشته باشد. حال به سود شاه یا بر ضد ‏‎ ‎‏شاه باشد، برایش مهم نیست.‏

‏بادبزن فروش که یزدی بود، روی این مساله چندان حساسیتی نداشت، که اگر ‏‎ ‎‏مطلبی را به او پیشنهاد کردیم، به ماموران گزارش کند. او سفارش ما را پذیرفت. ‏‎ ‎‏مقداری پول به عنوان بیعانه تهیه کرده و به او داده و گفتیم: روی بعضی بادبزن‌ها «درود ‏‎ ‎‏بر خمینی» ببافد، و روی بعضی دیگر «سلام بر خمینی».‏

‏در آغاز نزدیک به ده هزار بادبزن به ایشان پیشنهاد دادیم، یعنی پنج هزار بادبزن ‏‎ ‎‏سلام بر خمینی داشته باشد، و پنج هزار دیگر درود بر خمینی. در پرداخت هزینه به ‏‎ ‎‏زحمت افتادیم، چون بسیاری از این بادبزن‌ها را به این و آن هدیه دادیم، و مثل اعلامیه ‏‎ ‎‏برای دوستان فرستادیم، تا کلمه خمینی بیشتر بر زبان‌ها بیفتد.‏

‏چیزی نگذشت که یک روحانی، اهل شهرضای اصفهان، به نام ‏‏آقای نجفی ‏‏از ما‏‎ ‎

‏خواست که تعدادی از آن‌ها را با خود به شهرضا و ‏‏سمیرم‏‏ ببرد. به همین جهت، پنج ‏‎ ‎‏هزار بادبزن دیگر برای ایشان سفارش دادیم، که ایشان هزینه‌اش را پرداخت، اما آن‌ها را‏‎ ‎‏تحویل نگرفت.‏

‏ایشان گفت: خودتان هر گونه خواستید استفاده کنید. می‌خواهم بگویم که در طول ‏‎ ‎‏مبارزه ظرافت‌هایی پیش می‌آمد، که گاهی رنگ زیبایی به حرکت مبارزان می‌بخشید. ‏‎ ‎‏این بادبزن‌ها یادگارهایی از آن دوران سراسر رنج بود. یادم می‌آید که یکی از دوستان، ‏‎ ‎‏وسیله‌ای مثل مهر از تکه‌های لاستیک بزرگ، با اندازه تقریبا 60 در 10 برای درآوردنِ ‏‎ ‎‏نیم رخ عکس آیت الله خمینی ابتکار کرد، که از آن پس اعلامیه‌ها با این مهر مزین به ‏‎ ‎‏عکس آیت‌الله خمینی می‌شد. اتفاقا سری اول اعلامیه‌هایی که به این شکل توزیع ‏‎ ‎‏کردیم، در یک سفر نسبتا طولانی در کشور پخش شد.‏

‏رسم ما بر این بود که نخست اعلامیه را برای طلاب، بدون نام بفرستیم. یعنی ‏‎ ‎‏طلابی که اهل مبارزه بوده و اعلامیه‌ها را از بین نبرده و توزیع خواهند کرد. برای همین ‏‎ ‎‏یک روز، همراه یکی از دوستان ـ که اتومبیل داشت ـ به طرف اصفهان حرکت کردیم. ‏‎ ‎‏از اصفهان به ‏‏لرستان‏‏ و بعد ‏‏الیگودرز‏‏، ‏‏دورود‏‏، خرم‌آباد، ‏‏خوزستان‏‏، ‏‏اندیمشک‏‏، ‏‏دزفول‏‏، ‏‎ ‎‏اهواز‏‏، ‏‏شوش‏‏، ‏‏آبادان‏‏ و ‏‏خرمشهر‏‏ رفتیم. از راه خوزستان در دو راهی ‏‏کازرون‏‏ وارد شیراز ‏‎ ‎‏شدیم. شیراز در یک مسافرخانه‌ای مدتی استراحت کردیم. سپس به ‏‏جهرم‏‏ و فسا رفته و از راه ‏‏مرودشت‏‏ و ‏‏آباده‏‏ و شهرضا به اصفهان برگشتیم. به این ترتیب سه استان را دور ‏‎ ‎‏زده، و در تمام مسیرها اعلامیه‌هایی که ممهور به همان مهر پلاستیکی بود، پخش ‏‎ ‎‏کردیم.‏

‏در مسیری که پیمودیم، اعلامیه‌ها را در ماشین جاسازی کرده بودیم، تا گرفتار ‏‎ ‎‏ساواک نشویم. نخستین جایی که اعلامیه‌ها را آشکار کردیم، الیگودرز بود. وقتی وارد ‏‎ ‎‏الیگودرز شدیم، روحانی معروف آن منطقه، آیت‌الله آقای شیخ ‏‏احمد کروبی‏‏ ـ پدر آقای ‏‎ ‎‏شیخ ‏‏مهدی کروبی‏‏ ـ بود. وی در الیگودرز، ساکن، متنفذ و اهل مبارزه با شاه و طرفدار ‏‎ ‎‏آقای خمینی بود. او بی‌محابا در منطقه لرستان، برای شناساندن امام خمینی تلاش ‏‎ ‎

‏می‌کرد. ساواک هم چند بار ایشان را گرفته و تهدید کرده بود، که از این کار دست ‏‎ ‎‏بردارد.‏

‏منزل آقای کروبی یک سر کانون طلاب انقلابی بود. یعنی طلابی که برای تبلیغ به ‏‎ ‎‏اطراف سفر داشتند، در این منطقه به خانه ایشان رفته و آن‌جا ساکن می‌شدند. ما‏‎ ‎‏ناهاری را در منزل ایشان میهمان شدیم. سپس مقداری اعلامیه به ایشان دادیم و حرکت ‏‎ ‎‏کردیم. بقیه اعلامیه‌ها را، هر کجا که مسجد می‌دیدیم، پیش از نماز شماری از آن‌ها را‏‎ ‎‏در جای مهر نماز می‌گذاشتیم که مردم آن‌ها را بردارند. تعدادی را هم در گوشه‌ای از ‏‎ ‎‏مسجد قرار می‌دادیم.‏

‏در این مسافرت به جز گذاشتن اعلامیه در مساجد و تکایا و حسینیه‌ها، امامزاده‌ها و ‏‎ ‎‏در جاهایی که امکان داشت، با استفاده از همان مهر پلاستیکی، عکس آیت‌الله خمینی را روی دیوارها حک کرده و زیر عکس هم نوشتیم: «مرجع بزرگ خمینی». آری، ما‏‎ ‎‏دوران مبارزه خود را این گونه سپری کردیم. از هر فرصتی و ابتکاری در نهایت ‏‎ ‎‏بهره‌برداری به سود نهضت امام خمینی کوشیدیم.‏