فصل هفتم : دوران خوف و رجا
تدریس در دبیرستان قدس تهران
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

نوع ماده: کتاب فارسی

پدیدآورنده : اباذری ، عبدالرحیم

محل نشر : تهران

زمان (شمسی) : 1390

زبان اثر : فارسی

تدریس در دبیرستان قدس تهران

‏باری روزهای سختی در پیش روی من بود. در آن دوران پریشانی، چندین بار با جناب ‏‎ ‎‏آقای ‏‏سید مصطفی ابطحی‏‏ ـ که از ائمه جماعات شهر ری بود ـ ملاقات کردم. ایشان ‏‎ ‎‏افزون بر امامت جماعت در وزارت آموزش و پرورش دبیر بود.‏

‏چند بار همدیگر را ملاقات کردیم. ایشان پرسیدند: چه می‌کنید و به چه کاری ‏‎ ‎‏مشغول هستید؟ پاسخ دادم: هیچ، فعلاً که مشغول کاری نیستم. ایشان در جریان بودند ‏‎ ‎‏که من دیپلم دارم، در آن روزها بسیار به چشم نمی‌خورد که طلاب دیپلم یا لیسانس و ‏‎ ‎‏دکترا داشته باشند.‏

‏ از این رو به من گفتند: مایل هستید که در یکی از مدارس مشغول تدریس شوید؟ ‏‎ ‎‏از آن‌جا که پدرم رضایت نداشت که من وارد آموزش و پرورش شوم، به آقای ابطحی ‏‎ ‎‏عرض کردم: «من رفتن و تدریس در مدارس جدید را چندان مناسب نمی‌دانم».‏

‏ایشان فرمودند: «من می‌دانم که منظورت چیست. در مدارس جدید شما به دلیل ‏‎ ‎‏خوی و خصلت اجتهادی پدرتان نمی‌خواهید وارد آموزش و پرورش شوید، اما ‏‎ ‎‏پیشنهاد من این است، که شما بیایید و در یکی از مدارس اسلامی وارد شوید».‏

‏گفتم: اگر مدرسه اسلامی باشد، عیبی ندارد. حالا ذهنم به طرف مدارس وابسته به ‏‎ ‎‏جامعه تعلیمات اسلامی رفت، که موسس آن مرحوم آقا ‏‏شیخ عباسعلی اسلامی‏‏ بود. ‏‎ ‎‏ایشان در تهران مدارس جامعه تعلیمات اسلامی را تاسیس کرد و از آن پس در ‏‎ ‎‏شهرهای گوناگون دایر نمود.‏

‏آقای ابطحی در مدرسه‌ای، به نام دبیرستان قدس ـ واقع در خیابان ولیعصر کنونی ـ ‏‎ ‎‏ابتدای منیریه تدریس می‌کرد، مدرسه قدس در تهران آوازه و نامی پیدا کرده بود. پیش ‏‎ ‎‏از آن، ‏‏مدرسه علوی‏‏ در تهران مشهور بود، که از نظر کیفیت در سطح خوبی قرار ‏‎ ‎‏داشت. ‏‏مدرسه قدس‏‏ که تاسیس شد، بسیار سریع پیشرفت کرد تا آن‌جا که از مدارس ‏‎ ‎‏دیگر تهران، از جمله مدرسه علوی، پیشی گرفت. از این رو کسانی که می‌خواستند ‏‎ ‎

‏فرزندان‌شان زودتر به تحصیلات عالیه دست یافته و در عین حال تربیت اسلامی داشته ‏‎ ‎‏باشند، آنان را از مناطق گوناگون تهران به مدرسه قدس می‌آوردند.‏

‏ به هر حال آقای ابطحی پیشنهاد دادند که من برای تدریس به مدرسه قدس بروم. ‏‎ ‎‏ایشان گفتند: من آن‌جا هستم و جایی برایت باز می‌کنم که در آن‌جا مشغول تدریس ‏‎ ‎‏شوید. در یکی از روزها ایشان مرا به مدرسه قدس بردند، از آن مدرسه خوشم آمد، ‏‎ ‎‏درب و دیوار مدرسه تقریباً بوی اسلامی می‌داد، شعارهایی که بر دیوار نوشته بودند، ‏‎ ‎‏عکس‌هایی که در دفتر و کلاس‌ها و نیز این سو و آن سو به چشم می‌خورد، گویای این ‏‎ ‎‏بود که مدرسه قدس کاملاً اسلامی است. آن محیط آموزشی و پرورشی دقیقاً با خوی و ‏‎ ‎‏خصلت من سازگار افتاد، مثلاً در کلاس‌ها عکس شاه نبود، این اقدام برای من بسیار ‏‎ ‎‏اهمیت داشت.‏

‏سپس وارد دفتر شدیم، آقایان دبیران و متصدیان مدرسه آمده و گرد هم نشستیم، ‏‎ ‎‏همگی خونگرم بودند. در میان دبیران مدرسه، به‌طور اتفاقی یکی از دوستان خود، به نام ‏‎ ‎‏آقای ‏‏سید علی موسوی گرمارودی‏‏ را دیدم. پدر ایشان سال‌ها در شهر ری ساکن بوده و ‏‎ ‎‏من با ایشان و برادران ایشان رفیق بودم. تحکیم این پیوند دوستی به این دلیل بود، که ‏‎ ‎‏آنان با آقای ‏‏سید محمد موسوی خوئینی‌ها‏‏ بسیار گرم و صمیمی بوده و به حجره ‏‎ ‎‏ایشان، در مدرسه حجتیه قم رفت و آمد می‌کردند و به ویژه آقایان ‏‏سید ابوالفضل و ‏‎ ‎‏سید علی موسوی گرمارودی‏‏. از این رو من به همه آنان ارادت داشتم، به ویژه نسبت به ‏‎ ‎‏پدرشان که یکی از روحانیون وارسته و اهل ذوق و عرفان و سیر و سلوک بود.‏

‏کسان دیگری نیز در آن مدرسه بودند، که من آنان را نیز می‌شناختم. در این میان ‏‎ ‎‏می‌توان از شهید ‏‏محمد علی رجایی‏‏ و جناب حجت الاسلام و المسلمین آقای حاج ‏‎ ‎‏شیخ محمد آل اسحاق‏‏ یاد کرد. آقای ابطحی که خود معرف من بودند، آقایان ‏‎ ‎‏حضرت‌زاده‏‏ و ‏‏یزدانی‏‏ که همه از دبیران این مدرسه بودند، همین‌طور مرحوم ‏‏نیرزاده‏‏، که ‏‎ ‎‏متخصص کلاس‌های اول بوده و در تهران از آموزگاران سرشناس به شمار می‌آمد، ‏‎ ‎‏تدریس و کلاس‌های ایشان به راستی جالب و دیدنی بود.‏


‏ایشان گاهی شش یا هفت کلاس اولی را در یک سالن جمع می‌کرد و یکی از ‏‎ ‎‏حروف الفبا را به بچه‌ها می‌آموخت. آن قدر این کلاس تماشایی بود، که دبیران و ‏‎ ‎‏معلمان کلاس‌های ابتدایی نیز برای تماشا می‌آمدند، من خود بارها در هنگام تدریس ‏‎ ‎‏ایشان شاهد و ناظر بودم.‏

‏بدین‌سان بود که فضای معنوی و فرهنگی مدرسه نظر و علاقه من نسبت به تدریس ‏‎ ‎‏در آن‌جا را جلب کرد. از این رو با رئیس مدرسه ـ که آقای آل اسحاق بودند ـ قرارداد ‏‎ ‎‏بستم. البته به جز آقای آل اسحاق، آقایان دیگر هم مسئول و موسس مدرسه بودند. ‏‎ ‎‏یعنی چند تن امور مدرسه را به عهده داشتند. من در توافق با آقایان: ‏‏شایسته‏‏، ‏‏صمدی‏‏ و ‏‎ ‎‏آل اسحاق قراردادی مبنی بر مدت کلاس‌ها و حقوق ماهانه بستم.‏

‏از آن پس بود که به جمع آقایان پیوسته و وارد مدرسه قدس شدم، حالا از ‏‎ ‎‏جمعی که وارد آن شده بودم، بسیار احساس رضایت می‌کردم. چون با آقایان از نظر ‏‎ ‎‏خلق و خوی و نیز دیدگاه فکری همانندی داشتم. شمار بسیاری از آقایان که آن‌جا ‏‎ ‎‏بودند، در جهت نهضت و مبارزه با خودکامگی بودند. به ویژه آقایان: آل اسحاق، ‏‎ ‎‏ابطحی، شهید رجایی و موسوی گرمارودی، و انگار ما به نوعی همدیگر را پیدا ‏‎ ‎‏کرده‌ایم.‏

‏چون آن دوستان استنباط کرده بودند که من هم در مسیر مبارزه هستم، آن‌گاه که ‏‎ ‎‏دفتر مدرسه کمی خصوصی‌تر می‌شد؛ برخی بحث‌های سیاسی در ارتباط با کشور و ‏‎ ‎‏مسایل روز مطرح می‌شد. بدین‌گونه می‌توان گفت که با ورود من به مدرسه برهان ‏‎ ‎‏مشکل مسکن حل شد، و با ورود به مدرسه قدس مشکل مالی من برطرف شد، شب‌ها ‏‎ ‎‏به مدرسه برهان و حجره شخصی خودم می‌رفتم، روزها هم در مدرسه قدس تدریس ‏‎ ‎‏می‌کردم، در برنامه روزانه‌ام گنجانده بودم که اول صبح پیش از این‌که راهی مدرسه ‏‎ ‎‏قدس شوم، در کلاس درس مرحوم آقا شیخ محمد رضا بروجردی، که خارج، و ‏‏کفایه‏‎ ‎‏و ‏‏مکاسب ‏‏بود، شرکت کنم. سعی داشتم که با توجه به فرصت و مجالسی که صبح‌ها ‏‎ ‎‏داشتم، در یکی از این کلاس‌های سه‌گانه حضور فعال داشته باشم.‏


‏آری چنین بود که بار دیگر روال زندگی‌ام به حالت پیشین برگشت، اگر چه به جبر ‏‎ ‎‏تعهد ناگزیر بودم که در تهران بمانم؛ اما به‌طور تقریبی وضع زندگی من تثبیت شده ‏‎ ‎‏بود. از این رو می‌خواستم دوباره کارهای مبارزاتی خودم را شروع کنم، در حال عزم و ‏‎ ‎‏اقدام سیاسی بودم که اتفاق ناگواری افتاد و شیرینی آزادی و سر و سامان گرفتن ‏‎ ‎‏زندگی‌ام را به کامم تلخ ساخت.‏