فصل چهارم : تبعید امام و انزوای انقلابیون
سفر تبلیغی به یزد
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

نوع ماده: کتاب فارسی

پدیدآورنده : اباذری ، عبدالرحیم

محل نشر : تهران

زمان (شمسی) : 1390

زبان اثر : فارسی

سفر تبلیغی به یزد

‏در حوزه علمیه مرسوم است، که ماه مبارک رمضان کلاس‌های درس تعطیل گشته، و ‏‎ ‎‏در آخرین نشست آموزشی، مدرسین طلاب را نصیحت و ارشاد می‌کنند. سپس دسته‌ای ‏‎ ‎‏را برای تبلیغ روانه مناطق گوناگون کشور می‌کنند. در سال تبعید امام، نیز طبق روال ماه ‏‎ ‎‏مبارک رمضان، کلا‌س‌ها تعطیل شد. آقایان منتظری و ‏‏مشکینی‏‏، صحبت‌های مفصل، ‏‎ ‎‏صریح و تندی کرده، و سپس از طلاب مبلغ خواستند که در هر سخنرانی خویش از ‏‎ ‎‏آیت‌الله خمینی یادی کرده و نام ایشان را ببرند. به طلبه‌ها یادآور شد که در شب‌های ‏‎ ‎‏قدر، برای سلامتی آیت‌الله خمینی ـ که در تبعید به سر می‌برند ـ دعا کرده، و با‏‎ ‎‏صراحت به مردم بگویند، که مرجع تقلیدشان تبعید شده است. زیرا این اقدام، هم برای ‏‎ ‎‏مبارزه سودمند است، و هم برای حفظ جان آقای خمینی، زیرا به هر حال تبعید ‏‎ ‎‏حضرت امام خمینی، در خفا برای جان ایشان خطرساز بود. بدین‌سان، تبلیغ اندیشه و ‏‎ ‎‏نهضت امام، و حمایت از معظم‌له، بر همه طلبه‌ها واجب بود. ‏‏«ولو بلغ ما بلغ»‏‏.‏

‏در آن روزها، در قم، به دلیل فعالیت‌های سیاسی و نیز تحصیل حوزوی، در میان ‏‎ ‎‏مدرسین و طلاب حوزه علمیه قم، تا اندازه‌ای شناخته شده بودم. از طرفی دروس ‏‎ ‎‏جدید را خوانده، و از طرفی دیگر طلبه دروس قدیم بودم. افزون بر آن، گروهی تشکیل ‏‎ ‎‏داده، و در کلاس‌های مقاله‌نویسی شرکت می‌کردیم. گروه فرهنگی و ادبی ما متشکل ‏‎ ‎

‏بود از: شهید محمد منتظری و آقایان ‏‏ایمانی‏‏ و ‏‏مدنی‏‏ و عده دیگر، که بعدها به ترتیب، ‏‎ ‎‏آنان امام جمعه کازرون و بوشهر شدند. من و آقایان: ‏‏محصل یزدی‏‏ و ‏‏طباطبایی‏‏، و چند ‏‎ ‎‏نفر دیگر، در خدمت جناب حجت الاسلام والمسلمین، آقای شیخ نعمت‌الله صالحی ‏‎ ‎‏نجف‌آبادی بودیم. نشست‌ها هر ماه، در حجره یکی از ما برگزار می‌شد.‏

‏بعد از مدتی آقای ‏‏سید محمد تقی محصل‏‏، به من گفت: «دایی من آقای ‏‏وزیری‏‏، که ‏‎ ‎‏از وعاظ معروف یزد است، یک کتابخانه بسیار بزرگی در یزد تاسیس کرده و زحمات ‏‎ ‎‏بسیاری برای آن کشیده است. ایشان از من خواسته که یک نفر، که مسلط به علوم ‏‎ ‎‏حوزوی و علوم جدید باشد، برای تصدی و مدیریت این کتابخانه معرفی کنم. من دیدم ‏‎ ‎‏که شما از نوادری هستید، که علوم جدید و قدیم را جمع کردید، از این رو شما را‏‎ ‎‏برای این کار در نظر گرفتم. یک سفر همراه من به یزد بیایید و مساله را از نزدیک ‏‎ ‎‏پی‌گیر شوید».‏

‏پس از گفت‌وگوهای زیادی که داشتیم، من همراه ایشان به یزد رفتم، تا با آقای ‏‎ ‎‏وزیری گفت‌وگو کرده و کتابخانه ایشان را از نزدیک ببینیم. و از طرفی هم با شهر یزد ‏‎ ‎‏و آن منطقه بیشتر آشنا شوم. سپس اگر مصلحت بود، در یزد ساکن شده و تصدی ‏‎ ‎‏کتابخانه وزیری را به عهده بگیرم. با این که در نظر داشتم، دروس طلبگی را ادامه ‏‎ ‎‏بدهم، به یزد رفته و نشست‌های چندی با آقای وزیری داشتم، کتابخانه را هم از نزدیک ‏‎ ‎‏دیدم. آقای وزیری نظرشان بر این بود، که من ساکن یزد شوم، با توجه به این که مجرد ‏‎ ‎‏بودم، ایشان فرمودند: «من شما را مثل پسرم دانسته و کمک‌تان خواهم کرد، که صاحب ‏‎ ‎‏زن و زندگی شوید، و منزل و وسایل رفاه شما را هم فراهم می‌کنم».‏

‏در چندین نشست صمیمانه که با هم به گفت‌وگو نشستیم، متوجه شدم که آقای ‏‎ ‎‏وزیری از من خوشش آمده، و بی‌اندازه اصرار دارد، که در یزد مانده و همان‌جا تحصیل ‏‎ ‎‏حوزوی را ادامه دهم. ایشان گفتند: «من کتاب‌هایی دارم، که بیش از صدها هزار تومان ‏‎ ‎‏ارزش دارد. برای همین نباید کلید کتابخانه را به دست هر کسی داد. زیرا من به هر ‏‎ ‎‏کسی اعتماد ندارم. ناگفته نماند که آسایش خود و همسرم را روی تاسیس این کتابخانه ‏‎ ‎

‏گذاشته و خیلی تلاش کرده‌ام».‏

‏هر چه من به ایشان عرض کردم، که به قم یا اصفهان رفته و در این زمینه مشورت ‏‎ ‎‏کنم، ایشان گفتند: «مشورت ندارد، این کار هم خیر دنیا و هم خیر آخرت به همراه ‏‎ ‎‏دارد، برای شما خوب است. من هم نخواهم گذاشت که در این‌جا به شما سخت ‏‎ ‎‏بگذرد، تا زنده هستم، همه امور شما را عهده‌دار هستم، یک قراردادی هم با شما‏‎ ‎‏خواهم بست».‏

‏زبان گویایی نداشتم، و در برابر صحبت‌های ایشان کوتاه آمده و تسلیم شدم. شاید ‏‎ ‎‏هم در برابر منطق رسای ایشان کم آوردم. به هر حال آقای وزیری، مرا همراه آقای ‏‏دکتر ‏‎ ‎‏سعیدی‏‏ ـ که از بستگانشان بود ـ به دفتر اسناد شیخ پیرمردی که شاید سنش بالاتر از ‏‎ ‎‏هفتاد سال بود، برد، در آن‌جا آقای وزیری به شخص محضردار گفت: «آقای درچه‌ای از ‏‎ ‎‏اولاد سید محمد باقر درچه‌ای؛ یکی از مراجع تقلید است؛ از خانواده‌ای اصیل، پس از ‏‎ ‎‏تعریف و تمجید از بنده، از او خواست، که قراردادی بین ما منعقد کند. پیرمرد که ‏‎ ‎‏محضردار بود، مشخصات شناسنامه‌ای مرا خواست که در اختیار او گذاشتم. کار قرارداد ‏‎ ‎‏همکاری در حال اتمام بود، بی‌ آن که در این زمینه با کسی مشورت کرده باشم. اگر ‏‎ ‎‏قرارداد بسته می‌شد، فسخ آن خلاف ادب، و شاید خلاف قانون و شرع هم بود. از این ‏‎ ‎‏رو، برای این که در آن لحظه اقدامی صورت نگرفته تا سبب پشیمانی‌ام شود، به بهانه ‏‎ ‎‏تفریح و دیدن مراکز دیدنی یزد، محضر را ترک کرده و از آقایان جدا شدم. در حقیقت ‏‎ ‎‏می‌خواستم با کسی مشورت کنم، حال سرگردان بودم که با چه کسی مشورت کنم. به ‏‎ ‎‏یاد یکی از دوستان قدیمی آقای شیخ علی محصل یزدی افتادم، که اهل ‏‏مهریز‏‏ و ‏‎ ‎‏بغدادآباد‏‏ بود، با او تماس گرفته و گفتم: «برای چنین مساله‌ای به یزد آمده و نیاز به ‏‎ ‎‏مشاوره دارم». ایشان آقایی را در بازار یزد معرفی کرد، که با او مشورت کنم.‏

‏با آن آقا مشورت کردم. او گفت: «چون مساله حوزوی بوده و مربوط به روحانیون ‏‎ ‎‏و طلاب است، بهتر است که با خبره این موضوع در یزد ـ که ‏‏آیت‌الله صدوقی ‏‏است ـ ‏‎ ‎‏مشورت کنید. ایشان هم نسبت به یزد آگاه بوده و هم خیرخواه همگان هستند. از طرفی ‏‎ ‎

‏ایشان نسبت به کتابخانه و آقای وزیری ارادت دارند. بی‌گمان ایشان آنچه که مصلحت ‏‎ ‎‏خداوند و سبب رضایت دو طرف قرارداد باشد، بیان خواهند کرد. پس بهتر است که ‏‎ ‎‏خدمت جناب آقای صدوقی بروید و مطلب را با ایشان در میان بگذارید».‏

‏از این رو نشانی منزل آقای صدوقی را گرفته و به سراغ ایشان رفتم. نوجوانی ـ که ‏‎ ‎‏بعدها فهمیدم پسر ایشان است، یعنی امام جمعه کنونی یزد‏‎[1]‎‏ ـ گفت: «ایشان برای ‏‎ ‎‏تدریس در مدرسه هستند». نشانی مدرسه و حوزه درس ایشان را گرفته، و به آن‌جا‏‎ ‎‏رفتم. آیت‌الله صدوقی مشغول تدریس بود. مثل طلاب دیگر، در محضر استاد نشستم، ‏‎ ‎‏تا درس ایشان تمام شد. ناچار سخن طلبه‌ای ـ که در کنار آقای صدوقی نشسته بود ـ ‏‎ ‎‏قطع کرده، و به ایشان گفتم: «عرض خصوصی با شما داشتم». ایشان با چهره گشاده‌ای ‏‎ ‎‏به آن طلبه گفتند: «اگر کاری ندارید تشریف ببرید، چون ایشان کار خصوصی دارند».‏

‏وقتی نشست خصوصی آغاز شد، پس از عرض ادب، خود را معرفی کرده و مطلب ‏‎ ‎‏را بیان کردم. ایشان نخست پرسید: شما با سید محمد باقر درچه‌ای چه نسبتی دارید؟ ‏‎ ‎‏عرض کردم که او پدربزرگ من است.‏

‏آقای صدوقی بار دیگر احوالپرسی گرمی کرده، و سپس بسیار خودمانی شده، و از ‏‎ ‎‏پدرم و دایی‌هایم پرسیدند. معلوم شد که ایشان دورانی با طلبه‌های درچه‌ای مرتبط ‏‎ ‎‏بوده‌اند. آن‌گاه فرمودند: «کار خیلی خوبی است. اداره این کتابخانه کار بسیار جالبی ‏‎ ‎‏است و همین طور زیبنده و شایسته، و چون شما با کتاب سر و کار دارید، معلوماتتان ‏‎ ‎‏بالا خواهد رفت. به علاوه این‌جا حوزه هم هست، و شما به درستان ادامه می‌دهید. ‏‎ ‎‏همانطوری که آقای وزیری قول دادند، از شما حمایت می‌کنند. من هم قول می‌دهم که ‏‎ ‎‏همراه آقای وزیری از شما حمایت کنم. آیا با آب و هوای یزد آشنایی دارید؟ یزد ‏‎ ‎‏تابستان‌های گرم و زمستا‌ن‌های سختی داشته، و با آب و هوای اصفهان بسیار فرق ‏‎ ‎‏می‌کند. پیشنهاد من این است که برای مدت کمی، حدود یک سال به یزد بیایید و در ‏‎ ‎‏این‌جا زندگی کنید، بعد اگر آب و هوا، و مردم و شهر یزد با شما سازگار بود، آن وقت ‏‎ ‎

‏یک قرارداد دائمی منعقد کنید. الان خود آقای وزیری هم متوجه هستند. معلوم نیست ‏‎ ‎‏که شما با این شرایط جغرافیایی سازگاری داشته باشید.»‏

‏راهنمایی آیت‌الله صدوقی، راهنمایی جالبی بود و من بسیار پسندیدم. کمی که فکر ‏‎ ‎‏کردم، دیدم که حرف ایشان، حرف بسیار درستی است. سپس تصمیم گرفتم که به قم ‏‎ ‎‏برگردم و در آن‌جا نیز با دوستان مشورت کنم. اگر آنان صلاح دیدند، به یزد برگردم. ‏‎ ‎‏وقتی به قم رفتم و با دوستان مشورت کردم، آنان نظرم را رد کردند. دیگر صلاح ندیدم ‏‎ ‎‏که به یزد برگردم. گفتنی است که این تصمیم، بی‌تاثیر از انگیزه استوار من برای ‏‎ ‎‏پی‌گیری جریان مبارزه و بودن در مرکز نهضت؛ یعنی قم نبود.‏

‏چنین شد که تصمیم گرفتم در قم مانده و به کارهایم ادامه دهم. در اول بهمن ‏‎ ‎‏1343، اتفاق جالبی در تهران افتاد. ساعت 10 صبح روز پنجشنبه، ‏‏حسنعلی منصور‏‎ ‎‏ـ نخست‌وزیر وقت ـ به دست ‏‏محمد بخارایی‏‏ ترور شد. بخارایی با شلیک دو گلوله به ‏‎ ‎‏شکم و گلو، او را از پای درآورد.‏

  • .ایشان از روحانیون بسیار خوب و ارزنده یزد و کشور به شمار می آیند.